تبليغاتX
عدنان غریفی

عدنان غریفی

وبلاگ شخصی عدنان غریفی، نویسنده، شاعر و مترجم

جلد سوم از مجموعه «ادبیات معاصر ایران در گذر زمان» ويژه عدنان غریفی نوشته حبيب‌ باوی‌ساجد از سوي انت

جلد سوم از مجموعه «ادبیات معاصر ایران در گذر زمان» ويژه عدنان غریفی نوشته حبيب‌ باوی‌ساجد از سوي انتشارات افراز منتشر شد.

 

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از خوزستان حبیب باوی‌ساجد، در خصوص تالیف این کتاب، گفت: نوشتن درباره‌ ادبيات معاصر فارسی محدود شده است به چند نام و يك مركز به نام تهران. حال اين‌ كه بودند و هستند نويسندگان و شاعرانی كه به فراخور زمانه‌ای كه در آن زيسته‌اند آلام و آرزوهای مردمان اين سرزمين را در كلمه و كلام بازآفريني كرده‌اند و عدنان غُريفی نويسنده، شاعر و مترجم خوزستانی، بی‌گمان به گواه آثارش، نقش و نگار قابل اعتنايی در ساحت ادبی اين مُلك دارد.

وي افزود: اين حقیقت، جدا از حضور اجتماعی ـ سياسی او است  كه اگر قدری در احوال نويسندگان و شاعران تفحص كنيم، با تحليل و تفسير آگاهانه‌ غريفی در باب مسايل روز آن دوران اين مُلك آشنا می‌شويم كه ريشه در تعهد نويسنده دارد.  عدنان غريفی سه دهه از عمر خود را در غربت (هلند) می‌گذراند و این دوری ناخواسته بیش از پیش باعث شده علاقه‌مندان به ادبیات در این سال‌ها از او نام و اثری نبینند.

این نویسنده و سینماگر، در خصوص انگیزه و اهمیت نگارش چنین کتابی، بيان كرد: به لحاظ سیر تاریخی ادبیات معاصر فارسی و به ‌ویژه ادبیات جنوب نمی‌توان مقاله‌ای نگاشت یا سخنرانی کرد و یا مروری بر گذشته‌ ادبی ایران در پنجاه سال گذشته کرد بی ‌آن‌ که نامی باشد از عدنان غریفی و دستاوردهای ادبی‌اش در حوزه‌های مختلف از جمله نقد، ترجمه، شعر، قصه‌نویسی، ژورنالیسم ادبی و حتی فعالیت صریح اجتماعی‌ ـ‌سیاسی که منجر به زندانی شدنش در دهه‌ چهل شد. باری، این‌ها پرسش‌ها و کنجکاوی‌هایی برای نگارنده پدید آورد که عدنان غریفی در این سال‌ها چه می‌کند و کجا است؟ و آیا اصلاً زنده است؟          

به گفته باوي‌ساجد: این کتاب220 صفحه دارد و در آن هشت فصل از جمله نظر مسعود کیمیایی، محمد محمدعلی، هاشم حسینی، سهام مرادیان (همسر غریفی) درباره عدنان غريفي و فهرست آثار عدنان غریفی، مقدمه، عکس‌ها و داستان منتشر نشده او با نام "خواننده اپرا" به چشم مي‌خورد.

از باوی‌ساجد همچنين پیش از این کتاب "احمد محمود" و مجموعه داستان "عصّابه" چاپ و منتشر شده است.

گفتني است عدنان غریفی متولد 1323 خرمشهر و داستان‌نویس، شاعر و مترجم است. تحصیلات مقدماتی را در زادگاه‌اش گذراند، سپس وارد دانشکده نفت آبادان شد و چون همه دروس به زبان انگلیسی درس داده می‌شد، خواه‌ناخواه با زبان و ادبیات انگلیسی خو گرفت.

در اوایل نیمه دهه چهل با همکاری عده‌ای دفترهای ادبی هنر و ادبیات جنوب را منتشر کرد که پس از انتشار عدد نهم در سال 1346 همگی دستگیر شدند. پس از آزادی، ابتدا در آبادان به عنوان معلم انگلیسی و مربی تنظیم متن برای رادیو و تلویزیون مشغول به کار شد، چندی بعد به تهران منتقل شد و در همين اداره مشغول به کار شد. سپس به رادیو رفت و سردبیر برنامه فرهنگی برنامه دوم بود و ترجمه و اجرای برنامه روزانه «برای شما خوانده‌ایم» را به عهده داشت و هم‌زمان با مجله خوشه به سردبیری احمد شاملو همکاری می‌کرد. او درسال 63 به هلند مهاجرت کرد و بیش‌تر به نوشتن و ترجمه پرداخت و مجله‌ای ادبی به اسم «فاخته» منتشر كرد. مضمون برخی از داستان‌هایش سقوط خانواده‌های ریشه‌دار جنوب کشور و حسرت از دست رفتن مظاهر سنت و طبیعی در هجوم صنعت وابسته است.

 http://khouzestan.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=2059

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:19  توسط دوستدران هنر  | 

"ابراهیم گلستان" به روایت"عدنان غریفی"*

عزیزجان! این مسأله‌ی تأثیر نویسنده‌های جنوبی یك تأثیر ممتد است؛ یعنی هیچ‌گاه این تأثیر قطع نشده است كه ما منتظر باشیم دوباره از سر گرفته شود. علتش كاملاً واضح است. تقریباً می‌شود گفت همه‌ی نویسنده‌های جنوبی،داستان اجتماعی می‌نوشتند،این یكی از عوامل تأثیر است، نه همه‌ی عوامل. یك عامل دیگر تأثیر این است كه نوشته‌ها هنرمندانه بودند. یعنی شما ببینیدآدمی مثل«ابراهیم گلستان»نویسنده‌ای با سبك خاص و گرایش اجتماعی او از نوع خاصی است و چه‌بسا ممكن است حتی محبوب نباشد درمیان نیروهای مثلاً مترقی آن‌موقع، ابراهیم گلستان كه به‌این یا آن صورت جامعه‌ی روشن‌فكری یك‌جور گرایش منفی به كارش داشت ومی‌گفتندكه این مردمی نیست، تأثیر خودش را به این یا آن صورت داشت و اصلاً تأثیرش را تحمیل می‌كرد. یعنی ابراهیم گلستان با آن نثر زیبایش، با آن قدرتش در تسلسل كلمات و قدرت نویسندگی‌اش تأثیرمی‌گذاشت.ابراهیم گلستان اثری دارد كه ماجرای آن در آبادان می‌گذرد و حالا من اسمش را فراموش كرده‌ام. درمورد مبارزات زحمت‌كشان و مربوط به‌یك آدم است كه در خانه‌ی خودش دراز كشیده و دارد به پنكه‌ای كه بالای سرش است نگاه می‌كند. نثری كه گلستان در این رمان كوتاه دارد اصلاً نثر پر شكوه سمفونیك است. من همه‌اش فكر می‌كنم گلستان این رمان كوتاه را با توجه به موزیك نوشته است. وقتی می‌گفت «مدّ شط آبش بالا می‌آید»، شما مدّ اعتراض را می‌دیدی نه مدّ شط را. یادم هست در محافل روشن‌فكری جمله‌ی معروفی داشت كه متأسفانه دقیقاًكلمات حفظم نیست، می‌گفت:«سبیل، ما به تو امید بسته بودیم»(استالین را می‌گفت).آن‌قدراین جمله‌اش را زیبا می‌نوشت كه آدم می‌ماند. من واقعاً حیرانم.درست است كه یك سری كاستی مثلاً هست در كار آقای گلستان از نظر اجتماعی، ولی شرط انصاف نیست كه از آن‌همه جمال در بیان بی‌توجه باشیم. «طوطی مرده‌ی همسایه‌ی من» اصلاً عالی است،اصلاً آقاجان! مهر، دلسوزی، بیان محبت در «طوطی مرده‌ی همسایه‌ی من» است. دو جور می‌توانید شما به آن اثر نگاه كنی،یك جوری كه تو را عصبان یكند با توجه به‌اشارات پنهانش به‌اشخاص و افراد، یك‌جور دیگر به‌عنوان یك قصه شما به آن نگاه می‌كنید. اگر به آن به‌عنوان یك قصه نگاه بكنید می‌بینید دستاوردهای گلستان محشر است. متأسفانه ابراهیم گلستان اثر زیادی بر روی ادبیات ما نگذاشت، برای این‌كه ابراهیم گلستان از نظر نثر خیلی پیشرفته‌تر از جامعه‌ی ادبی ما بود و اصلاً تا همین حالا هم این‌طور است. ما اصلاً توجهی به نثر نداریم، ما توجهی نداریم كه مثلاً نویسنده‌این كلمه را با چه زجری انتخاب كرده و گلستان زجر می‌برد یك كلمه را انتخاب می‌كرد كه سر جای خود بنشیند. من بارها و بارها از شما پنهان نمی‌كنم كه بدون توجه به معنای نوشتاری ابراهیم گلستان، به صدای بلندنثرش را می‌خواندم،از این تموّج موسیقیایی توی نثر گلستان كه واقعاً درنهایت بی‌انصافی ناقدان بهش توجه نكردند و فقط به بعضی خصوصیاتی كه حالا ممكن است من هم موافق آن خصوصیات نباشم توجه كردند. ولی استادی گلستان اصلاً حرف ندارد. مثلاً «با پسرم روی راه»، محشر است. یا داستان شاهكار «ماهی قرمز و سایه‌اش». یعنی اصلاً امكان ندارد بشود تنهایی را بهتر از این گفت. یك ماهی سرخی كه توی یك شیشه است و یك كسی دارد به‌این ماهی نگاه می‌كند و نمی‌داند كه این ماهی تنهاست. فكر می‌كند ماهی و جفت‌اش هست. فكر می‌كند این‌ها دوتا ماهی هستند كه هی به‌هم نزدیك می‌شوند، هی همدیگر را می‌بوسند، هی از هم فاصله می‌گیرند. گلستان با چنان مهارتی این قصه را می‌گوید، خدای من رعشه بر بدن من می‌افتد وقتی كه در آخر می‌خوانم و معلوم مي‌شود كه این ماهی دو تا نیست،یكی است و او با سایه‌اش دیده می‌شد.این‌همه ظرفیت را تمام ادبیات ما ندارد. بعد هم آن «سفر عصمت»اش،شاهكارطنزه- طنز سیاه.«چرخ و فلك» كه ما افتخار این را داریم كه در هنر و ادبیات جنوب چاپش كردیم. درست است «چرخ ‌وفلك» اتوبیوگرافیك است، ولی از نظر روان‌شناسی ارتباط یك زن و شوهر و از جهت نشان دادن بچه‌ای كه بین این زن و شوهر هست اصلاً حرف ندارد. من حقیقتش با وجودی كه آقای ابراهیم گلستان را سرور خیلی از ماها می‌دانم، ولی در حق كار ایشان معتقدم ظلم شده است و به‌نظر من ظلم‌اش مال این است كه سطح ادبیات ما پایین‌تر از آن است كه بسیاری نكات درجه‌ یك قصه‌های آقای گلستان را درك كند. خب، گلستان جنوبی بود – از شیراز بود و اصلاً در جوّ جنوب، در جوّ شركت نفت بود. گلستان از یك طرف احمد محمود از آن طرف، عرض كنم خب بعضی كسان دیگری هم بودند، مثل «نجف دریابندری». اصلاً ببینید! هنوز درباره‌ی داستان «مرغ پاكوتاه» نجف دریابندری كسی حرف نزده است. «مرغ پا كوتاه» یك شاهكار مطلقه، یك شاهكار ادبیات جهان. جالب این است دریابندری همین یكی دو داستان را دارد. حیف از بزرگان ما كه به این یكی دو داستان اكتفا می‌كنند. همین‌طور كه گفتم ادبیات جنوب در سرتاسر ایران خواهان داشت، به دلیل این‌كه اصولاً اجتماعی‌گرا بود. به‌ویژه نگاه كنید مثلاً مناطق جنوب عمدتاًمناطق كار هستند. در مناطق كار زندگی متنوع می‌شود،زیراآدم‌هایی كه به آن مناطق می‌آیند متنوع هستند،در نتیجه دادوستدفرهنگی افزایش پیدامی‌كندومولوداین دادوستد، مولودی‌ست محبوب؛ مورد علاقه‌ست.این‌كه ماچه تأثیری ممكن است در ادبیات داشته باشیم من دو دلیل را ا شاره كردم. ولی من می‌خواهم به نكته‌ی مهم‌تری اشاره بكنم و آن این است كه تأثیرگذاری یك‌جور به‌اصطلاح، فرهنگی می‌خواهد كه این فرهنگ متكی بر نقد آثار هست. اگر مثلاً ما مكتبی در نقد نداشته باشیم كه حدود آثار را تعیین كند، چگونه می‌توانیم امیدوار باشیم كه اصولاً مناطق كشور روی همدیگر اثر بگذارند؟ نقد ادبی در ایران به‌شدت ضعیفه، شناسا نیست. به‌همین جهت این تأثیر چندان قابل بررسی نیست.                                                                               

*برگرفته از کتاب"ادبیات معاصر ایران در گذر زمان/جلد4/گفت وگوی حبیب باوی ساجد با عدنان غریفی/انتشارات افراز" آماده ی انتشار

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 21:16  توسط دوستدران هنر  | 

شعری از"عبدالوهاب البیاتی"/ترجمه ی"عدنان غریفی"

شعری از"عبدالوهاب البیاتی"/ترجمه ی"عدنان غریفی"


نقرتين لعرض الصورة في صفحة مستقلة

برای بهار و کودکان

در راه بغداد

چون چشم‌های مردگان

بگریستند و پیوسته بگریستند

چشمان کودکان:

اینک بهار

سوی دیار ما

سوی کشتزارها، باز آمده است

بی‌پروانگان، بی‌گل‌ها.

و در دیار من، شراب را

از اشک‌های مردگان و خون کودکان می‌سازند.

و آفتاب را در میدان‌های شهر من

- با درهای بسته‌اش-

به صلیب می‌کشند.

شهر من: بغداد

که نه تاب‌های بازی دارد، نه روزهای شاد*

در متن: اعیاد

به پیشواز روز و روشنایی می‌رود

و در آن چشم‌های کودکان است

پس مگو: اینک بهار

سوی دیار ما

سوی کشتزارها، باز آمده است.

مردگان ما، بی‌گل

بی‌پروانگان

بی‌اشک‌ها

بخاک سپرده می‌شوند

و خون از چهرة کودکان ما

سترده می‌شود

و آسمان

به رنگ چشم‌های تو

به رنگ آتش و رنج در می‌آید

***

ای دانه در ظلمت این برف و خاکستر

ای دانه‌ای که در دیار ما

به زیر پای‌ها و گرگ‌ها

له می‌شوی

تو جنگلی بزای

پروانه‌ای، گلی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 23:13  توسط دوستدران هنر  | 

حالت چطوره عامو عدنان؟

بخشی از یک نامه به برادر غربت برده ام عدنان غریفی / رونوشت به حبیب باوی ساجد...

 

                        

   

هاشم حسینی

hh2kh@hotmail.com

 

این دل سروده، نامه را در وبلاگم که کاشتم، دوستی از آن سوی آب های غریبی ، آمریکا پیام داد چی شده؟ عدنان مگه ناخوشه؟ و بعد با هم گریستیم:

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...

گفتم آمریکا کجا و تو کجا و من آواره بین تپه مسافربری اهواز و عسلویه و شاهین شهر و کرج؛ سگ دوی یه لقمه نون کجا!

 و دریغا ما... صدها دریچه روبروی هم، اما ناگشوده... تا کی؟ نمی دانم.

عدنان غریفی حالش خوب نیست.

نویسنده ی رئالیسم جادویی جنوبی"شنل پوش در مه" که در دهه ی 50 شمسی صدای گرمش از ادبیات و ادمیت و مادر می گفت، خوابیده در بستر، کلامی نمی گوید، شعری نمی سراید و فقط سکوت را مرور می کند.

مردی که  اکنون هلند به او می نازد که به عنوان مترجمی توانا انگلیسی، ایتالیایی و عربی و هلندی را مسلط است و اصول و اخلاق شهروندی را نمونه؛ چشم بازگشت به دامن مادر میهن را دارد.

عدنان در 4 عرصه خوش درخشیده است: قصه ، شعر ، ترجمه و روزنامه نگاری.

"فاخته" به سردبیری او، ره آورد پربار پارسی نویسی یگانه است در غربت: سرشار از جستارهای ستودنی، قصه های خواندنی و ترجمه های ارزشمند.

این مرد با صبر و قناعتی نخل وار، دقیقه های عمرش را هبه ی حفظ ارزش های فرهنگ ایرانی اسلامی و گزارش دهی درست و با درایت از تاریخ عاطفی ایرانی کرده است.

بگذریم...

سوگسرود او در مجموعه شعر "برای خرمشهر امضاء جمع می کنم" تکان دهنده است:

برای میهنم/ کوچه ی مهر/ پلاک 20 خرمشهر

...

برای صبریه ی شیر فروش

که در جنگ به او و گاوش یک جا تجاوز شد

امضاء جمع می کنم...

برای همه ی کافه های لب شط

 امضاء جمع می کنم...

و از همه ی کافه های همه ی سواحل دنیا می خواهم

برای کافه های لب شط خرمشهر

اعتصاب خشک بکنند...

 

و من این نامه را آدینه (01/05/1389)برای او سرودم:

 

سلام عدنان

...

نفرین به سفر که هر چه کرد او  کرد

این را گریست

عمویت مهدی اخوان که دیروزها آمده بود خرمشهر

آری

البته

در شب سوگسرود دوباره ی عامویمان عبدالوهاب که بی بی

بوسه ی سفر را از لبان تو می چید و می خواند:

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست

خدایا

به سلامت دارش...

 

ولی

کو بی بی

کو شط و کو درخت

 کو نخل...

 

اما امید همراه من در کوچه پس کوچه های زادگاه تو سرک می کشید همین پسینگاه دیروز

 و ما ناگهان از ابوفلاح

ایستاده بر بلندای خرمازار شنیدیم که

امشب

در کافه ی کنار شط خرمشهر

دوباره صندلی ها را چیده اند و میزها لبالب از دل ها

تا

تو

عدنان

دوباره بیایی

 

می آیی

به بوسه های پیش از سفر همه ی دلدادگان سوگند

تو

می آیی

 

 

 

 

 

 

 

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 0:11  توسط دوستدران هنر  | 

دیدار عدنان غریفی ومسعود کیمیایی

به بهانه سالگرد تولد مسعود کیمیایی گزارشی از دیدارش با عدنان غریفی

نسل ما افتادن بلد نيست

  • حبيب باوي‌ساجد

  • در روند ساخت فيلم مستند «عدنان غريفي» نويسنده، شاعر، مترجم و منتقد ادبيات معاصر فارسي، صحنه‌هايي را پديد آورده‌ام تا عدنان ديداري داشته باشد با ياران و دوستان گذشته خود تا از اين رهگذر آرمان، عقايد و حتي درد‌دل‌شان را بي‌طرف بشنويم و بشناسيم و دل در گرو آناني بدهيم كه روزگاري ردپاي افتان و خيزان «انسان‌ اينجايي» را جان به كلمه و تصوير داده‌اند. عدنان غريفي، نويسنده «شنل‌پوش در مه» و «مادر نخل» و شاعر «اين سوي عطر قبيله»؛ او كه هنوز هم نسل سوم روشنفكري ايران صداي گرم و پرطنينش را از برنامه‌هاي ادبي راديو به ياد دارد و با شورمندي احساس نوستالژيك خود را در باب عدنان بيان مي‌كنند. آنجا كه برايشان از «چخوف» مي‌گفت و از ادبيات مدرن و «طنز و طنز‌آوران»، آن زمان كه براي نخستين بار «سالينجر» را ترجمه مي‌كرد و در «هنر و ادبيات جنوب» در دهه 40 جان به چاپ مي‌داد، آن وقت كه «ايتالو كالوينو» را ترجمه مي‌كرد؛ وقتي كه براي نخستين بار «بهوميل‌هرابال» نويسنده چك را با رمان «نظارت دقيق قطارها» در تماشا معرفي مي‌كرد و حالا سه دهه است در غربت روزگار مي‌گذراند، در كنار «مسعود كيميايي» فيلمسازي كه حالا زود است دوربين‌اش را رها كند. مردمان اين سامان را، آن هم در چنين روز و روزگاري. اولي آمده از خرمشهر (يا جنوب جهان؟) و دومي برآمده و تنيده شده در قلب پايتخت اين سرزمين.
    با عدنان غريفي بيرون مي‌آييم و حركت مي‌كنيم. راننده كوچه را عقب‌عقب مي‌آيد. موتورسواري مي‌خورد به سپر عقب تاكسي. راننده شروع مي‌كند به غر زدن. موتورسوار عذرخواهي مي‌كند. راننده هنوز غر مي‌زند! عدنان مي‌گويد: «اون كه عذرخواهي كرد.» در بين راه به «حميد جاني‌پور»، دوست عكاسي كه چند سالي است از خوزستان به تهران آمده است، تلفن مي‌كنم و مي‌گويم چند دقيقه ديگر دفتر كيميايي هستيم براي تصويربرداري فيلم مستند عدنان (حميد پيشتر به من گفته بود كه براي پروژه ماندگار پرتره نويسندگان مي‌خواهد از عدنان غريفي هم عكس بگيرد و گفته بود اگر گذر آقاي غريفي به سرزمين مادري‌اش خورد به او خبر دهم.) وارد دفتر كيميايي مي‌شويم. كيميايي گرم و پرمهر به استقبال مي‌آيد. عدنان را در آغوش مي‌فشرد.
    غريفي مي‌گويد: «با ديدن عكسات و حالا كه خودتو مي‌بينم، چقدر پير شدي!»
    كيميايي با لبخندي بر لب سر تكان مي‌دهد و مي‌گويد: «بله ديگه. يه مراسمي براي احمدرضا احمدي گرفتن، مي‌بينم همه رفيقاي دوروبرمون پير شدن.»
    غريفي: «كجاست حالا احمدرضا؟»
    كيميايي: «خونه‌شه.»
    غريفي: «ما اومديم ولايت مونو (خرمشهر) براي آخرين بار ببينيم، چون مي‌خواهيم بريم دنيارو بگرديم. ولي زيادي مونديم حقيقتش. به همين جهت اينجا دوستان رو مگر اينكه تصادفا اين‌جور ببينيم. حالا شما احمدرضا رو يادآوري كردي. من با كمال ميل (بذار ببينم فردا شب)...»
    كيميايي: «كار تازه‌تون چي؟ يه كار اساسي بذارين رو گردش... آقا حالا ديگه وقتشه يه كار بزرگ و درست و حسابي بذاري وسط.»
    غريفي مي‌گويد: «والله كتاب‌هام تجديد چاپ ميشه.»
    كيميايي: «كار تازه منظورمه.»
    غريفي: «كار تازه، 10 تا مجموعه شعر دارم. خوب من بيكار ننشسته‌ام. 10 تا دفتر شعر دارم كه بعضي‌ها رو با خودم آوردم ايران...»



  • ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 2:44  توسط دوستدران هنر  | 

    داستان"اعدام" نوشته ی عدنان غریفی

    داستان

                                 اعدام 

                                                          نوشته ی:   عدنان‌ غُريفي‌                                    

                                                  nakhl.jpg

     

    برادرم‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ پدرم‌ را محكوم‌ كرده‌اند.

     «آخه‌ چرا؟ به‌ چه‌ دليل‌؟ مگر پدرم‌ چه‌كار كرده‌؟»
       توقع‌ داشتم‌ عمويم‌ دخالت‌ كند و نگذارد.
      «ظاهراً دخالت‌ نكرده‌؛ مثل‌ اون‌ دفعه‌؛ يادت‌ مي‌ياد؟»
       داشت‌ به‌ قضية‌ من‌ اشاره‌ مي‌كرد. بيست‌ و يكي‌ دو سال‌ پيش‌ كه‌ مرا دستگير كرده‌ بودند، همه‌ مطمئن‌ بودند كه‌ چون‌ عموي‌ با نفوذي‌ دارم‌، او كاري‌ خواهد كرد كه‌ مرا آزاد كنند.
    «حالا گيريم‌ مال‌ من‌ فرق‌ مي‌كرد. من‌ كمونيست‌ بودم‌. عمويم‌ اهل‌ دين ‌بود؛ مجتهد بود. به‌ همين‌ دليل‌ دخالت‌ نكرد. اما پدرم‌ كه‌ كمونيست‌ نيست‌. مثل‌ خودش‌ است‌؛ مذهبي‌ست‌.»
    برادرم‌ با بي‌حوصلگي‌ گفت‌:«خودت‌ هم‌ مي‌دوني‌ صحبت‌ سركمونيست‌ بودن‌ يا نبودن‌ نيست‌. عمو اصلاً نمي‌خواست‌ دخالت‌ كنه‌.»
    «اگر پسرش‌ بود چي‌؟ اگر پسرش‌ كمونيست‌ بود چي‌؟ دخالت‌ نمي‌كرد؟»
    باز با بي‌حوصلگي‌ ادامه‌ داد:«چرا اين‌طور حرف‌ مي‌زني‌؟ رابطة‌ پدر و فرزند فرق‌ مي‌كنه‌. خوب‌، معلومه‌ كه‌ دخالت‌ مي‌كرد؛ و نه‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ مجتهده‌، به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ پدره‌.»
    من‌ كه‌ مورد هجوم‌ غم‌ و خشم‌ قرار گرفته‌ بودم‌ گفتم‌:«برادر چي‌، بالاخره ‌باباي‌ من‌ برادرشه‌؛ نيست‌؟»
    برادرم‌ فقط‌ با بي‌حوصلگي‌ گفت‌:«چه‌مي‌دونم‌.»
    حالا وقتش‌ نبود كه‌ در اين‌باره‌ صحبت‌ كنيم‌. به‌ هر حال‌ حالا بيست‌ سال‌ ازماجراي‌ من‌ گذشته‌ بود و من‌ زندانم‌ را كشيده‌ و آزاد شده‌ بودم‌؛ و يك‌ سال‌ بعدش‌ عروسي‌ كرده‌ بودم‌؛ و حالا زن‌ و بچه‌ داشتم‌... گذشته‌ها گذشت‌. اما چرا پدر من‌؟ پدرم‌ كه‌ حالا شصت‌ و چهار سالش‌ است‌. پدرم‌ چه‌ كار كرده‌؟
    «اصلاً به‌ عقلم‌ نمي‌رسه‌.» و مكث‌ كرد.پدرم‌ به‌ عمرش‌ دزدي‌ نكرده‌ بود. بر عكس‌، هميشه‌ او را غارت‌ كرده ‌بودند. مال‌ كسي‌ را نخورده‌ بود. هميشه‌ مالش‌ را خورده‌ بودند. آخر پدرم‌ چه‌كار مي‌توانست‌ كرده‌ باشد؟حالا موقعش‌ رسيده‌ بود كه‌ سؤال‌ اصلي‌ را بكنم‌.
     «در هر حال‌، بگو ببينم‌، به‌ چي‌ محكومش‌ كرده‌ن‌؟»
      برادرم‌ مدتي‌ طولاني‌ سكوت‌ كرد. بعد با صداي‌ گرفته‌ گفت‌: «به‌... اعدام‌.»
      من‌ مي‌دانستم‌. همين‌طوري‌ مي‌دانستم‌، و همين‌طوري‌ ديگر باورم‌ شده‌ بود كه‌ كيفر كسي‌ كه‌ معلوم‌ نبود چه‌كار كرده‌ چيزي‌ جز اعدام‌ نمي‌تواند باشد. من‌ اين‌را مي‌دانستم‌. به‌ همين‌ جهت‌ اصلاً تعجب‌ نكردم‌.
    «آخه‌... عجيبه‌... پدرم‌... شريف‌ترين‌ آدميه‌ كه‌ من‌ به‌ عمرم‌ شناخته‌م‌. آن‌قدر شريف‌ و آن‌قدر ساده‌.»
     آن‌ حرفي‌ را كه‌ پدرم‌ بيست‌، بيست‌ و پنج‌ سال‌ پيش‌ به‌ رييس‌ ساواك‌ زده ‌بود، هر دو به‌ ياد آورديم‌. من‌ مطمئن‌ هستم‌ كه‌ هم‌زمان‌ هم‌ به ‌يادمان‌ آمد.پدرم‌ را به‌ جرم‌ عبور قاچاق‌ از مرز گرفته‌ بودند. هيچ‌وقت‌ به‌ عمرش‌ پاسپورت‌ نگرفته‌ بود، چون‌ هيچ‌وقت‌ به‌ عمرش‌ فكر نكرده‌ بود كه‌ به‌ جايي ‌جز كربلا و نجف‌ برود، و هميشه‌ اين‌طور به‌نظرش‌ مي‌رسيد كه‌ خنده‌دار است ‌اگر براي‌ رفتن‌ به‌ كربلا و نجف‌ برود پاسپورت‌ بگيرد. آخر چرا بايد بگيرد؟ كربلا فقط‌ آن‌طرف‌ آب‌ بود.«آقاي‌ ساواك‌» با لهجة‌ عربيش‌ گفته‌ بود:«شوما، شوما خودت‌ خنده‌ت‌ نمي‌گيره‌؟ من‌؟ من‌... براي‌ رفتن‌ به‌ كربلا بايس‌ پاسپورت‌ بگيرم‌؟» و خنديده‌ بود، انگار نه‌ انگار كه‌ سه‌ روز بود كه‌ او را توي‌ آن‌ اتاق‌ كوچك‌ كثيف‌ نگه‌ داشته‌ بودند، و انگار نه‌ انگار كه‌ حالا روبه‌رويش‌ رييس‌ ساواك‌ بود.

    وضعيت‌ خودش‌ را فراموش‌ كرده‌ بود، مثل‌ هميشه‌ كه‌ وضعيت‌ خودش‌ را فراموش‌ مي‌كرد.
     «تازه‌... آقاي‌ ساواك‌... اون‌هم‌ من‌... من‌.» و باز خنديده‌ بود.رييس‌ ساواك‌ كه‌ ظاهراً خودش‌ را با يك‌ آدم‌ خُل‌وضع‌ روبه‌رو مي‌ديد، آرام‌ و با خنده‌ گفته‌ بود:«تو... تو... تو چي‌؟ مگر تو كي‌ هستي‌؟»و او با تعجب‌ گفته‌ بود: «من‌ كي‌ هستم‌؟ يك‌جوري‌ مي‌گي‌ انگار من‌ را نمي‌شناسي‌... من‌... من‌.»
      «خوب‌، من‌... من‌... من‌ چي‌؟»
      «من‌ سيد هستم‌. مي‌خواستم‌ برم‌ پيش‌ جدم‌... بايد پاسپورت‌ بگيرم‌؟... شوما خودت‌ خنده‌ت‌ نمي‌گيره‌؟»
     و رييس‌ ساواك‌ خنديده‌ بود و بعد... آزادش‌ كرده‌ بود.
     من‌ و برادرم‌، بدون‌ اين‌كه‌ چيزي‌ به‌ هم‌ بگوييم‌، لبخند زديم‌. بعد يادمان‌ آمد كه‌ حالا باز پدرمان‌ را دستگير كرده‌ بودند.
     «شايد از مرز گذشته‌.»
      «واقعاً كه‌.»
      «نه‌ جدي‌ مي‌گم‌.»
      «اي‌ بابا؛ تو انگار حاليت‌ نيست‌. بابام‌ بيست‌ ساله‌ كه‌ به‌ كربلا نرفته‌.» و بعداز لحظه‌اي‌ سكوت‌ گفته‌ بود: «تازه‌، حالا، تو اين‌ اوضاع‌...»
    «چي‌ مي‌دونم‌... آخر بايد يه‌ كاري‌ كرده‌ باشه‌.»
    «هيچ‌كاري‌ نكرده‌. من‌ مي‌دونم‌ هيچ‌كاري‌ نكرده‌.»
     «تقاضاي‌ تجديد نظر نكرده‌؟»
     برادرم‌ به‌ تلخي‌ گفت‌:«خودت‌ خوب‌ مي‌دوني‌ كه‌ اين‌جور چيزا ديگه‌ وجود نداره‌...»
     «پس‌ آخه‌ چي‌؟ مي‌گي‌ چه‌كار كنيم‌؟»
      برادرم‌ بعد از مكثي‌ طولاني‌ گفت‌:«شايد هم‌ تا حالا حكم‌ اجرا شده‌ باشه‌.»
      من‌ فلج‌ شده‌ بودم‌. نمي‌توانستم‌ از جايم‌ تكان‌ بخورم‌. تنها چيزي‌ كه‌ جلو چشمم‌ بود قيافة‌ پير پدرم‌ بود. با آن‌ قدِ رشيدش‌، توي‌ آن‌ دشداشه‌ و چفيه‌، و با آن‌ لبخند، و آن‌ دندان‌هاي‌ سياه ‌شده‌ از دود سيگار، اما مرتب‌ و ريز. حتي‌ يكي‌ از دندان‌هايش‌ هم‌ نريخته‌ بود. با آن‌ لبخند توي‌ صورت‌ ساده‌اش‌.آخر اين‌ها چرا نمي‌دانند كه‌ بايد احترام‌... احترام‌ حداقل‌ سن‌ باباي‌ مرا نگه‌ دارند. پيرمردي‌ شصت‌ و چهار ساله‌ كه‌ توي‌ زندگي‌اش‌ به‌ هيچ‌كس‌ بدي‌نكرده‌ بود.او را مي‌ديدم‌ كه‌ دارند مي‌برندش‌؛ با آن‌ قد بلند خميده‌؛ و او كه‌ حالا ديگر باورش‌ شده‌ بود مي‌خواهند او را بكشند، معصومانه‌ از صورتي‌ به‌ صورت‌ ديگر نگاه‌ مي‌كرد؛ و نمي‌دانست‌ چه‌كار كند.مي‌ديدم‌ كه‌ او مات‌ شده‌ است‌؛ مات‌ شده‌ است‌ و مهم‌ترين‌ دارايي‌ زندگي‌اش‌ را از دست‌ داده‌ است‌: معنا.تنها دارايي‌ كه‌ هميشه‌ او را به‌ جلو مي‌راند. معنا. او فكر مي‌كرد، هميشه ‌فكر مي‌كرد، كه‌ همه‌چيز زندگي‌ معنا دارد. اصلاً زندگي‌ معنا دارد.
    «صرفاً به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ خدا ما رو خلق‌ كرده‌، زندگي‌ معنا داره‌.»
     و آن‌قدر به‌ اين‌ حرف‌ خودش‌ اعتقاد داشت‌ كه‌ هيچ‌ كم‌بودي‌ در زندگي‌ او را ناراحت‌ نمي‌كرد. او كه‌ در تمام‌ زندگي‌ مرتب‌ از دست‌ داده‌ بود. هيچ‌وقت ‌جداً غمگين‌ نمي‌شد؛ چون‌ فكر مي‌كرداشكالي‌ ندارد، چون‌ زندگي‌ معنا دارد.
     «من‌ كه‌ از ديوار كسي‌ بالا نرفته‌م‌، باباجان‌، به‌ ناموس‌ مردم‌ نيگا نكرده‌م‌؛ به‌كسي‌ ظلم‌ نكرده‌م‌؛ پس‌ چرا ناراحت‌ باشم‌؟»
     و هيچ‌وقت‌ نبود. هيچ‌وقت‌ از اين‌ چيزها ناراحت‌ نشده‌ بود.
     «بالاخره‌ خدا خودش‌ شاهده‌ كه‌ من‌ گناهي‌ نكرده‌م‌.» و مي‌خنديد.
      اما صورت‌ باباي‌ من‌ حالا جور ديگر بود. بزرگ‌ترين‌ ثروت‌ خودش‌ را ازدست‌ داده‌ بود. اگر مي‌توانست‌ فكر كند، حتماً به‌ اين‌ فكر مي‌كرد كه‌ اين‌كارها چه‌ معنايي‌ دارند؟چرا توي‌ دادگاه‌ واضح‌ حرف‌ نمي‌زدند؟چرا واضح‌ به‌ او نمي‌گفتند چه‌كار كرده‌ است‌؟و حالا... اين‌ چه‌ معنايي‌ دارد؟ اعدامش‌ مي‌كنند؟ چه‌ بي‌معنا.بعد مي‌ديدم‌ دارند او را مي‌بندند. مي‌بندند. تا وقتي‌ كه‌ توفان‌ گلوله‌ توي ‌بدنش‌ نشست‌ به‌ گوشه‌اي‌ پرت‌ نشود.ين‌ امتياز را به‌ او داده‌ بودند. به‌ تقاضاي‌ مادرم‌ گوش‌ داده‌ بودند.
    «اقلاً ببندينش‌ جسدش‌ پرت‌ نشه‌ سرش‌ به‌جايي‌ بخوره‌. مي‌بينين‌ كه‌ پيره‌.»
     حالا فقط‌ مادرم‌ آن‌جا بود. با آن‌ قد كوتاهش‌ كه‌ تا ناف‌ باباي‌ من‌ هم‌نمي‌رسيد. با مقنعه‌ و روي‌ آن‌ عباي‌ سنگين‌ عربي‌، با آن‌ عينك‌. همان‌ گوشه‌ ايستاده‌ بود و منتظر بود. گريه‌ نمي‌كرد. منتظر بود سيد را اعدام‌ كنند و جسدش‌ را به‌ او بدهند.گويا فقط‌ از جواني‌ پرسيده‌ بود:«تو صورتش‌ كه‌ نمي‌زنين‌؟»
    «ها؟»
     «تير، تير... كه‌ تو صورتش‌ نمي‌زنين‌؟»
    و در حالي‌ كه‌ دچار هجوم‌ عاطفة‌ شگفتي‌ شده‌ بود، لب‌هايش‌ لرزيده ‌بودند؛ چشم‌هايش‌ از مهري‌ ديوانه‌كننده‌ پُر شده‌ بودند؛ و در حالي‌ كه‌ به‌ جوان‌ نگاه‌ مي‌كرد گفت‌:«گناه‌ داره‌، جوون‌، گناه‌ داره‌... بذارين‌ با همين‌ صورت‌ بره‌ تو قبرش‌.»
    جملة‌ آخرش‌ را از ترس‌ عوض‌ كرده‌ بود. مي‌خوست‌ بگويد «با همين ‌صورت‌ بره‌ پيش‌ جدش‌ رسول‌الله‌.» اما ترسيده‌ بود او را هم‌ بگيرند و به‌ تيرببندند. حالا مدت‌ها بود كه‌ باورش‌ شده‌ بود كه‌ از اين‌ها همه‌كار برمي‌آيد، همه‌كار.جوان‌ هيچ‌ نديده‌ بود. صورت‌ مادر مرا نديده‌ بود؛ فقط‌ گفته‌ بود:«نه‌، مادر، چه‌قدر ساده‌ هستي‌... تا حالا ديدي‌ كه‌ تو صورت‌ كسي‌ تير بزنند؟»
     «خدا عمرت‌ بده‌ پسرم‌.»
      و جوان‌ براي‌ آرام ‌كردن‌ مادرم‌، انگار كه‌ با يك‌ بچه‌ صحبت‌ مي‌كند، گفته ‌بود: «نه‌، مادر خيالت‌ تخت‌ باشه‌.»
    بعد انگار كه‌ بخواهد به‌ او ثابت‌ كند كه‌ هيچ‌كاري‌ بي‌دليل‌ نيست‌ گفته‌ بود:«خوب‌ مادر اگر با تير بزنن‌ تو صورت‌ محكوم‌، بعد چه‌طور بشناسنش‌؟...فقط‌...»
    «فقط‌ چي‌ پسرم‌؟»
    «فقط‌... خوب‌ براي‌ خودش‌ خوبه‌. زودتر راحت‌ مي‌شه‌.»
    «چي‌... چي‌... پسرم‌؟»
     «بعد از تيربارون‌ تير خلاص‌ مي‌زنيم‌ تو شقيقه‌ش‌...»
      و گويا مادرم‌ شروع‌ كرده‌ بود به‌ لرزيدن‌.
      «نه‌... نه‌... تو رو خدا نزنين‌... اون‌ پيره‌، همين‌جوري‌ مي‌ميره‌...»
      و جوان‌ با تعجب‌ پرسيده‌ بود:«ولي‌ مادر... اين‌ قانونه‌... قانونه‌... واسه‌خودش‌ هم‌ خوبه‌.»
     «نه‌... پسرم‌... گوش‌ كن‌. گوش‌ كن‌. گوش‌ كن‌. من‌ يه‌ چيزي‌ مي‌گم‌... يه‌چيزي‌ مي‌گم‌... چه‌طوره‌ قبل‌ از اين‌كار، اول‌ معاينه‌ش‌ كني‌... معاينه‌ش‌ كني‌...ببين‌ تموم‌ كرده‌ يا نه‌...»
    جوان‌ با هم‌دردي‌ گفته‌ بود:«ولي‌ مادر، چرا متوجه‌ نيستي‌... خوب‌ حق‌داري‌... قانون‌ رو نمي‌دوني‌...» مادرم‌ با تضرع‌ گفته‌ بود:«ولي‌، وقت‌ زيادي‌ نمي‌گيره‌ كه‌ مادرجان‌؛ فقط‌....فقط‌ كافيه‌ دست‌تو بذاري‌ رو دلش‌. همين‌. مي‌بيني‌ ايستاده‌. ديگه‌ نمي‌زنه‌.»
    و جوان‌ كه‌ كمي‌ بي‌حوصله‌ شده‌ بود گفته‌ بود:«ولي‌ مادر، من‌ كه‌ نمي‌تونم ‌زياد برات‌ توضيح‌ بدم‌... ايستادن‌ قلب‌ دليل‌ مرگ‌ نيست‌. اينو كه‌ تو نمي‌دوني‌...تير خلاص‌ بايد زد... تازه‌...»
     و مادرم‌، كه‌ فكر كرده‌ بود جوان‌ راه‌حلي‌ پيدا كرده‌، با چشم‌هاي‌ خيس‌شده‌، از پشت‌ عينك‌ كلفتش‌، با نوعي‌ شادي‌ بي‌خبرانه‌ به‌ جوان‌ لبخند زده‌ بودو گفته‌ بود:«ها... تازه‌ چي‌؟... تازه‌ چي‌، مادر؟»
     «اين‌... اين‌ دست‌زدن‌ به‌ قلب‌... خيلي‌ وقت‌ مي‌گيره‌... خيلي‌ بيش‌تر از تيرِخلاص‌... و ما... مي‌دوني‌...»
    و حق‌به‌جانب‌، انگار كه‌ مي‌خواست‌ در عين‌ حال‌ هم‌دردي‌ مادرم‌ را به‌خودش‌ جلب‌ كند، گفت‌: «مي‌دوني‌، مادر، ما خيلي‌ كار داريم‌... وقت‌ نمي‌كنيم‌.»
     مادرم‌ كه‌ ديگر خسته‌ و مات‌ و گيج‌ شده‌ بود، و نمي‌توانست‌ خودش‌ را سرپا نگه‌ دارد، گفته‌ بود: «اما آخر... پسرم‌... آخر...» اما ديد كه‌ جوان‌ رفته‌ و او ديگر نبايد چيزي‌ بگويد.
    او هم‌ ديگر چيزي‌ نگفته‌ بود؛ فقط‌ احساس‌ مي‌كرد دارد روي‌ ديوار سُرمي‌خورد و روي‌ زمين‌ مي‌نشيند. انگار فقط‌ چشم‌هاي‌ مادرم‌ كار مي‌كردند؛ چشم‌هايي‌ كه‌ به‌ پدرم‌ خيره‌ مانده‌ بودند؛ و از چشم‌هاي‌ پدرم‌ مي‌فهميد كه‌ او،عالي‌ترين‌ دارايي‌اش‌ را از دست‌ داده‌.حالا ديگر پدرم‌ كاملاً دچار بي‌معنايي‌ شده‌ بود. وقتي‌ من‌ و برادرم‌ به‌ هم‌نگاه‌ كرديم‌، هر دو ديديم‌ كه‌ چشم‌هامان‌ پر از شفقت‌ شده‌اند؛ و خيس‌ از اشك ‌ناچاري‌ هستند.
    «روزنامه‌ها كجان‌؟»
     «اون‌ گوشه‌. اون‌جا.»
     من‌ برادر بزرگ‌تر بودم‌. من‌ مي‌توانستم‌ خودم‌ را زودتر جمع‌ و جور بكنم‌.تند رفتم‌ به‌طرف‌ روزنامه‌ها. شروع‌ كردم‌ به‌ ورق‌زدن‌
    La Stampa؛ ديدم‌ خبري‌ نيست‌. خبر اعدام‌ پدرم‌ را آن‌جا ننوشته‌ بودند. بعد رفتم‌ سراغ‌ روزنامة‌Corriera della Sera... آن‌جا هم‌ خبري‌ نبود. رفتم‌ سراغ‌ مجله‌ها. ولي‌ فايده‌ نداشت‌. توي‌ مجله‌ هم‌ خبر اعدام‌ را نمي‌نويسند. خبرهاي‌ اعدام‌ را توي ‌روزنامه‌ها مي‌نويسند.بعد، همين‌طور كه‌ داشتم‌ ورق‌ مي‌زدم‌، متوجه‌ شدم‌.متوجه‌ شدم‌.خداي‌ من‌ چه‌قدر عالي‌ بود!انگار برادرم‌ هم‌ متوجه‌ شده‌ بود؛ چون‌ وقتي‌ به‌ او نگاه‌ كردم‌ ديدم‌ كه‌ جاي‌ اشك‌ ناچاري‌، اشك‌ خوش‌حالي‌ توي‌ چشم‌هايش‌ نشسته‌ بود. حتماً مال‌ من‌هم‌ همين‌طور بود.
     فقط‌ اين‌ نبود. فقط‌ اين‌ نبود كه‌ مرا خوش‌حال‌ مي‌كرد.سرِ برادرم‌ هم‌ بود. سرِ او هم‌ بود سبيل‌هاي‌ او هم‌ بود. حالا ديگر كاملاً اطمينان‌ داشتم‌. درست‌ است‌ كه‌ برادرم‌ فقط‌ سي‌ و هفت‌ سال‌ دارد، ولي‌ موهاي‌ سرش‌ توي‌ اين‌ ده‌ دوازده‌ سال‌ تقريباً همه‌ سفيد شده‌ بودند. سبيل‌هايش‌ هم‌ همين‌طور. چشم‌هايش‌ نه‌، چشم‌هايش‌ هم‌چنان‌ سي‌ و هفت‌ساله‌ بودند. شايد هم‌ كم‌تر.چشم‌هاي‌ برادرم‌ هميشه‌ جوان‌ بودند. هميشه‌ بچه‌سال‌ بودند.او هم‌ حتماً مرا ديده‌ بود. او هم‌ حتماً ديده‌ بود كه‌ تمام‌ موهاي‌ سرم‌ سفيد شده‌ بودند. من‌ چهل‌ و هفت‌ سال‌ داشتم‌، اما تمام‌ موهاي‌ سر و سبيلم‌ سفيد شده‌ بودند. چه‌قدر عالي‌ است‌.حالا مي‌ديدم‌ كه‌ برادرم‌ دارد لبخند مي‌زند.چرا ما اين‌را نمي‌دانستيم‌؟چرا ما اين‌را نفهميده‌ بوديم‌؟برادرم‌ هيچ‌ نگفت‌، فقط‌ با چشم‌هاي‌ خندان‌ به‌ من‌ نگاه‌ كرد. من‌ هم‌ با چشم‌هاي‌ خندان‌ به‌ او نگاه‌ كردم‌.
    برادرم‌ يك‌باره‌ گفت‌:«الان‌ چندوقت‌ مي‌شه‌؟»

    مي‌دانستم‌ دارد دربارة‌ چه‌ چيزي‌ حرف‌ مي‌زند، و خوش‌حال‌ بودم‌؛ يك‌ خوش‌حالي‌ غريب‌؛ يك‌ خوش‌حالي‌ مطلقاً غريب‌ و پُرمعنا.
     «تقريباً نه‌ سال‌.»
      «پدرم‌ چي‌؟»
      «تقريباً ده‌ سال‌؟»
       نُه‌ سال‌ بود كه‌ مادرم‌ مرده‌ بود؛ و ده‌سال‌ بود كه‌ پدرم‌.


    نوشته ی: عدنان غریفی

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 18:35  توسط دوستدران هنر  | 

    افشان مکن گیسویت را

                   افشان مکن گیسویت را                             

    عدنان غریفی

    افشان مکن گیسویت را

    محبوب ساده ی من

    این جا برای گیسوان افشانت

    نگارینا

    دلی

    نمی لرزد

    اما

    محبوب من

    که گیسوانی زیبا دارد

    افشان نکردن

    نمی داند

    انگشت های من می لرزند

    از قهوه ی بسیار- شاید-

    از دوری ده ساله، می گویم

    شاید-

    از عاشقی، عاشقی، از عاشقی

    (باید)

    زیرا که ده سال است، من

    افشان- پریشانم

    شاید که راهی باشد

    محبوب من؛ شاید

    بهتر باشد

    که تو

    گیسوانت را

    برمن

    که پخش پخشم-

    بیفشانی، و...

    جمعم کنی:

    مثل کسی که جمع می کند

    برگ های زرد پائیزی را

    درسبدی از نِی

    یا در شالی زمخت وروستایی

    یا در شالی از مو

    که بوی قرنفل می دهد

    شالی که داستان های داستایفسکی

    از اینجا می رود

    به کجا

    از این فصل می رود

    به آن قرن

    در شب های سفید

     محبوب من

    که با تو هیچ سخن نگفته ام، ده سال

    گیسوی بلوطی شلالت را

    بر پخشِ من بگستر

    آنگاه، پُر آه، اما خاموش

    با هم

    در راه های  نقره ایش

    سلانه سلانه برویم

    تا سرزمین شایدی دیگر

    تا بایدی دیگر

    حالا بیا تا با هم

    پلک چشمه های زلال فراق را بگشائیم

    وجاری کنیم همه ی آن سال ها را

    در یکی شدن بی دوگانگی

    بیگانگی

    دریکی شدن...یگانه

    آی یگانه ی دردانه!

    هردو بزودی می رویم... یعنی که:

    می میریم

    وتو می شوی مشتی آب و... چیز

    ومن می شوم مشتی آب و... چیز

    آخر چرا این طور ملامت بار

    حالا که دست های ما باز است

    پرراز است

    آخر چرا این طور ملامت بار نگاه می کنی

    به من که باریده ام، بسیار

    در خود

    برای تو؟

    چشم سیاهت را

    از روی زخم های من بردار

    زخمی پلنگا!

    آهو گری کن با من

    که دیری است می خواهم

    دست کوچک مرطوبت را

    بگیرم... وبا تو

    در هرچه خیابان مشجر

    در هرچه شب صحرائی

     درهرچه، در هرچه که

    از رویاً بر آمده باشد

    قدم بردارم

     

    + نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 20:24  توسط دوستدران هنر  | 

    درباره ی این وبلاگ

    درباره ی این وبلاگ

    این وبلاگ به همت دوستداران هنر و ادبیات خوزستان فعالیت خود را آغاز می کند تا در حد خود گامی در جهت شناختن و شناساندن نام آوران این خطه ی هنر خیز و پر فراز و نشیب برداریم. عدنان غریفی، نویسنده، شاعر و مترجم عرب خوزستانی به گواه آثارش جزء شاخص ترین روشنفکران این خطه در پنج دهه ی اخیر است که اکنون در مرز پیری و بیماری سه دهه است در هلند زندگی می کند. این هنرمند فرهیخته در طی سال ها آثار متعددی چاپ و منتشر کرده است که به علت و علل گونه گون در دسترس نیستند. همین نکته کافی است تا نسبت به داشته های مان احساس مسئولیت کنیم و آن آثار که صد البته روایت زندگی و تاریخ پر محنت ما هستند در جایی گردآوری شوند تا از گزند روزگار در امان باشند! چندی پیش که عدنان غریفی در اهواز بود، پیشنهاد چنین وبلاگی را به او دادیم واو هم  پذیرفت. پرسیدیم نام وبلاگ چه باشد؟ بی درنگ گفت : محمّره.

    باری، این نام تنها بیان گر احساس انسانی و نوستالژی عدنان غریفی  در باب زادگاهش هست؛ جایی  که با  گذشت سه دهه زیستن در غرب، هنوز رهایش نمی کند و بوی شط و نان تنور کاهگلی و جمّار نخل بی تابش می کند.

     این وبلاگ مرجع آثار و گفته های عدنان غریفی خواهد بود. نیز از همه ی دوستداران هنر انتظار می رود اگر خبر، داستان، شعر، ترجمه و هر نوشته ی دیگری از عدنان غریفی یا در باب او یافتند در اختیار ما قرار بدهند تا در حافظه ی تاریخی جمعی مان بماند.

    + نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:12  توسط دوستدران هنر  | 

     درباره ی عدنان غریفی                                       

     

    عدنان  غریفی، متولد12 خرداد 1323 در خرمشهر که اکنون سه دهه است در هلند و با همسر فرهیخته اش«سهام مرادی» و دو فرزندش «سامی» و«علی» زندگی می کنند. غریفی درد هه ی چهل همراه با«زنده یاد منصور خاکسار»، «ناصرمؤذن» وتنی چند از دوستان دیگر  فصلنامه ی «هنر و ادبیات جنوب» را منتشر کردند که با دستگیری او وسایر همکارانش توسط ساواک در سال 1346 انتشار آن نشریه  متوقف  شد. او به عنوان مترجم و ویراستار و سردبیر برنامه های ادبی و فرهنگی و مجری برنامه پر شنوده ی رادیویی " برای شما خوانده ایم" و«طنز وطنز آوران»، کارنامه ی درخشانی از خود به جا گذاشته است. «شنل پوش در مه» 1355 نخستین مجموعه داستان غریفی است که در زمان خود بااستقبال شایانی روبرو شد، سپس «نظارت دقیق قطارها» نوشته ی«بوهمیل هرابال» را در همان سال ترجمه کرد، وبعد ارانقلاب تا پیش از مهاجرتش، مجموعه شعر«اینسوی عطر قبیله»، «شعرهای تبعید- عبدالوهاب البیاتی»، «مردان در افتاب- غسان کنفانی» و«ام سعد- غسان کنفانی» را چاپ ومنتشر کرد، در دهه ی هشتاد پس از غیبت چندین ساله،مجموعه داستان«مادرِ نخل»، «چهار آپارتمان در تهرانپارس» و«مرغ عشق» از وی در ایران منتشر شدند. «یکی از کمدی ها»، «به موشک بستن فرشتگان»، « برنامه ی حرکت: امروز، این جا» و «برای خرمشهر امضاء جمع می کنم» عنوان مجموعه های شعر عدنان غریفی است که در هلند چاپ ومنتشر شده اند. او در هلند نیز فصلنامه ی ادبی "فاخته"  را با سردبیری خود در هشت شماره منتشر کرده است.  غریفی در سال های اخیرمیان ایران وهلند  روزگار می گذارند.                                                                                                                                                                                                                                                              

    + نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:21  توسط دوستدران هنر  | 

    آثار عدنان غریفی

    قصه:

    مادرنخل (قصه‌ی بلند)، چاپ اول نشریه‌ی «هنر و ادبیات جنوب»، چاپ دوم «جُنگ لوح»، چاپ سوم «انتشارات  چشمه»؛         

    شنل‌پوش در مه (مجموعه داستان)، چاپ اول «انتشارات بُن»، چاپ دوم «انتشارات رَسِش»؛

    مرغِ عشق (مجموعه داستان)، چاپ اول «ناشر مؤلف - هلند»، چاپ دوم «آهنگی دیگر»؛

    چهار آپارتمان در تهرانپارس (مجموعه داستان)، چاپ اول «ناشر مؤلف-هلند»، چاپ دوم «انتشارات رَسِش»؛

     سینما (مجموعه داستان) منتشرمی‌شود.

     شَنبَِلیله! (مجموعه‌ طنز) منتشرمی‌شود.

    شعر:

     این‌سوی عطرِ قبیله «انتشارات رواق»

    یکی از کمدی‌ها‌ «ناشر مؤلف - هلند»

      برای خرمشهر امضاءجمع می‌کنم «ناشر مؤلف - هلند»؛

     برنامه‌ی حرکت: امروز، اینجا «ناشر مؤلف - هلند»؛

     به موشک بستن فرشتگان «ناشر مؤلف - هلند»؛

    فروغ (منتشر می‌شود) ؛

    خطابه‌ی آدم (منتشر می‌شود) ؛

     ایران کجاست؟ (منتشر می‌شود).

    ترجمه:

    شعرهای تبعید «عبدالوهاب البیاتی»، (انتشارات رواق) ؛

    مردان درآفتاب (غسَان کَنَفانی- رمان)، (انتشارات رواق) ؛

    اّم سَعَد (غَسَان کَنَفانی- رمان)، چاپ اول «انتشارات رواق»، چاپ دوم «انتشارات رَسِش»؛

    نظارت دقیق قطارها (بوهمیل هرابال - رمان)، «انتشارات تماشا»؛

    سرزمین نمک (عبدالرحمن منیف - رمان5 جلدی) (در دست ترجمه).

     رمان:

    (منتشر می‌شود)؛

    عروسی سگ‌ها (طنز)؛

    سکه‌ها‌‌؛

    وطن؛

    بَگم؛

    مریم؛

          سیل.

     روزنامه‌نگاری:

    کتاب هفته (همکاری با احمد شاملو) ؛

    نشریه‌ی هنر و ادبیات جنوب (با همکاری منصور خاكسار، ناصر مؤذن، ناصر تقوایی و...) ؛

    تماشا (سردبیر بخش فرهنگی و مترجم) ؛

    فاخته (نشریه‌ای  ادبی) چاپ و انتشار هلند.

    گویندگی رادیو:

    سردبیر، نویسنده، مترجم، ویراستار، گوینده، ادیتور و کارشناس. برنامه‌ها‌‌ی متعدد فرهنگی/ ادبی چون «طنز و طنزآوران جهان»، «برای شما خوانده‌ایم»، «داستان کوتاه جهان»

    مجموعه مقاله:

    چطور يك داستان نوشته نمي شود (منتشر مي‌شود)

    آثاري كه از بين رفتند!

    شعر:

    ازاردوگاه توفان؛

    رستاخيز كارون؛

    كبوتر صلح.

    نقد:

    تجربه ي دوم(مجموعه نقد) ؛

    دنيا بر شانه‌هاي همه (مجموعه نامه- تأمل در زندگي ادبي)

    زندگي در فاصله‌ي خانه و بيابان پشت خانه (تحليل بوف كور، صادق هدايت)؛

    «نينا: مرغ پاسدارزمين»، «والگا: امشب ده سال پير شدم» (جلد اول: نقد و تحليل آثار چخوف).

    ترجمه:

    واژه هايي كه نمي ميرند (جلد دوم مجموعه آثار عبدالوهاب البياتي)؛

    گوري براي نيويورك(منظومه‌اي بلند از علي احمد سعيد (ادونيس)؛

    همه چيز در باغ (نمايشنامه‌ای در سه پرده، از جايلز كوپر)

                         و...

    + نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 4:58  توسط دوستدران هنر  |